|
سلام دوستای گلم! مطلب زیر با عنوان << زنده باد تساوی>> جهت حمایت از حقوق زنان خانه دار نوشته شده٬ اما از شما دوست خوب می خوام که با دقت آن را خوانده وبنده را از نظرات خود بی نصیب نذارین. راستی همینجا می خوام به دوست عزیزم(( نسیم جان)) بگم که ممنون از نظرات خوبت٬امیدوارم که بتونیم با هم بیشتر همکاری داشته باشیم. نظر یادتون نره! ما به مردها گفتیم : می خواهیم مثل شما باشیم! مردها گفتند : حالا که اینقدر اصرار می کنید٬ قبول ! و ما نفهمیدیم چه شد که ناگهان مردها اینقدر مهربان شدند...؟! وقتی به خود آمدیم٬عین آنها شده بوذیم! کیف چرمی یا سامسونت داشتیم و اوراقی که باید یهش رسیدگی می کردیم و دسته چک و حساب و کتابهایی که مهم بودند... با رئیس دعوایمان می شد و اخم و تخم اش را می آوردیم خانه سر بچه ها خالی می کردیم. ماشین ما هم خراب میشد ٬ قسط وام های ما هم دیر می شد...دیگر با هم مو نمی زدیم! آنها به وعده شان عمل کرده بودند وبه ما خوشبختی های بی پایان یک مرد را بخشیده بودند.همه ی کارهایمان مثل آنها شده بود.فقط نه!خدای من...!سلاح نفیس اجدادی که نسل به نسل به ما رسیده بود ٬در جیبهایمان نبود! شمشیر دسته طلا؟ تپانچه ی ماشه نقره ای؟ چاقوی غلاف فلزی؟ نه ! ما پنبه ای که با آن سر مردها را می بریدیم ٬ گم کرده بودیم...! همان ارثیه ای که هر مادری به دخترش می داد و خیالش جمع بود تا این هست ٬ سر مردش سوار است.آن گلوله الیافی لطیفی که قدیمی ها بهش می گفتند عشق ٬ یک جایی توی راه از دستمان افتاده بود ! یا اگر به تئوری توطئه معتقد باشیم٬ مردها با سیاست درهای باز نابودش کرده بودند . حالا ما و مردها روبه روی هم بودیم...در دوئلی ناجوانمردانه! و مهارتی که با آن مردهای تنومند را به زانو در می آوردیم ٬در عضله های روحمان جاری نبود !!! سالها بود حسودیشان می شد.چشم نداشتند ببینند فقط ما می توانیم با ذوقی کودکانه به چیزهای کوچک عشق بورزیم . فقطو فقط مابودیم که بلد بودیم در معامله ای که پایاپای نبود٬شرکت کنیم! می توانستیم بدهیم ونگیریم...ببخشیم و از خودِ بخشیدن کیف کنیم...بی حساب و کتلب دوست بداریم... در هستی٬عناصر ریزی بودند که مردها با چشم مسلح هم نمی دیدند و ما می دیدیم. زنانگی فقط مهارت آراستن و فریفتن نبود و آن قدیم ها بعضی از ما این را می دانستیم.مادربزرگ من زیبایی زن بودن را می دانست! وقتی زنی از شوهرش ٬از بی ملاحظگی ها و درشتی های شوهرش شکایت داشت و هق هق گریه میکرد٬ مادر بزرگ خیلی آرام می گفت: مرد است دیگر! از مرد بودن مثل عیبی حرف می زد که قابل برطرف شدن نیست.مادر بزرگ می دانست مردها از بخشی از حقایق هستی محرومند.لمس لطافت در جهان ٬در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطیف است. مادربزرگ می گفت:کار زنها با خدا آسونه! مردها از راه سخت باید بروند. راه میانبری بود که زن ها آدرسش را داشتند و یکراست می رفت نزدیک خدا . این آدرس را هم همراه سلاح قدیمیمان گم کردیم! به هر حال٬ ما الآن اینجائیم و داریم از خوشبختی خفه می شویم ! رئیس شرکت بهمان بن فروشگاه سپه داده و ما خیلی احساس شخصیت می کنیم. ۱۰ تا نایلون پر از روغن و شامپو و وایتکس و شیشه شور و کنسرو و رب و ماکارونی خریده ایم و داریم به زحمت نایلون ها را می بریم و با بقیه همکارای شرکت که آنها هم بن داشته اند و خوشبختی٬ داریم غیبت رئیس کارگزینی را می کنیم و ادای منشی قسمت بایگانی را در می اوریم و بلند بلند می خندیم و بارهایمان را می کشیم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود که در آن خانه می شست و می پخت! حیف که زنده نماند ببیند ما به چه آزادی شیرینی دست یافتیم...ما چقدر رشد کرده ایم! افتخار آمیز است که ما الآن٬ هم راننده اتوبوس هستیم هم ترشی می اندازیم. مهندس معدن هستیم و مربای انجیرمان هم حرف ندارد. هوراااااا...!ما هر روز تواناتر می شویم ! مردها مهارت جمع بستن ما را خیلی تجلیل می کنند.ما می توانیم همه کار را با هم انجام دهیم .وقتی مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ایستاده توی اتوبوس حفظ کنند٬ما با یک دست٬دست بچه را می گیریم با دست دیگر خریدها را ٬ گوشی موبایل بین گردن و شانه ٬ کارهای اداره را راست و ریس می کنیم . افتخار آمیز است !!! دستاورد بزرگی است این که مثل هم شده ایم ! فقط معلومنیست به چه دلیل گنگی یکی مان توی رختخواب مثل کنده ای چوب راحت می خوابد و آن یکی مدام غلت می زند !چون دستو پاهایش درد می کند...چون صورت اشک آلود بچه ای می آید پیش چشمش!بچه تا ساعت ۵ مانده توی مهد کودک...همه رفته اند٬سرایدار مجبور شده بعد از رفتن مربی ها او را ببرد پیش بچه های خودش. نیمه گمشده شبها خواب ندارد...می افتد به جان زن! مرد اما راحت است ...خودش است...نیمه دیگری ندارد! زن گیج و خسته تا صبح بین کسی که شده و کسی که بود٬ دست و پا می زند! مادربزرگ سنت زده و عقب افتاده من کجا می توانست شکوه این پیروزی مدرن را درک کند؟ ما به همه ی حق وحقوقمان رسیده ایم! زنده باد تساوی + نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388 20:11 توسط پریا |
زرتشت در گاتاها 18 بار از اسفندارمذ یاد می کند. از مجموع این اشاره ها چنین برمی آیدکه آرایش بهشت نکاستنی با اسفندارمذ است ،که یکی از هفت فرشته آیین زرتشت است.اسفندارمذ سرگردانانی را که هنوز درست را از نادرست باز نمی شناسند یاری میدهد.حتی زرتشت از او میخواهد که در روز رستاخیز او و پیروانش را یاری کند تا آمرزیده شوند.زرتشت همچنین از این فرشته می خواهد که به او توش و توان و نهاد راستین دهد. + نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388 14:21 توسط پریا |
خیز از جا ، پی آزادی خویش خواهر من ، ز چه رو خاموشی خیز از جای که باید زین پس خون مردان ستمگر نوشی *** کن طلب حق خود ای خواهر من از کسانی که ضعیفت خوانند از کسانی که به صد حیله و فن گوشه خانه تو را بنشانند *** تا به کی در حرم شهوت مرد مایه عشرت و لذت بردن تا به کی همچو کنیزی بدبخت سر مغرور به پایش سودن *** باید این ناله خشم آلودت بی گمان نعره و فریاد شود باید این بند گران پاره کنی تا ترا زندگی آزاد شود *** خیز از جای و بٍکٌن ریشه ظلم راحتی بخش دل پر خون را جهد کن جهد که تامین کنی بهر آزادی خود قانون را به یاد فروغ فرخزاد روحش شاد و یادش گرامی باد + نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388 11:6 توسط پریا |
|
| ||||||